کد خبر: ۷۳۰۸۶۷
تاریخ انتشار: ۱۴ فروردين ۱۳۹۸ - ۲۲:۲۵ 03 April 2019

برادرم امروز خبر داد که نازدار دختر عمه مان را شوهر دادند. پانزده سال اش می شود. آخرین بار عید فطر سال گذشته بود دیدم اش که مشغول خاله بازی بود. امروز اما خبر رسید بقول شوهر عمه مان مشتری خوبی پیدا شد و او را راهی خانه شوهر کردند.

آقا داماد هم رفیق ماست. هم سن و سال من. سی و چهار ساله و کشاورز. زن رویایی این رفیق مان می بایست حائز این شرایط می بود:

«همسرتان دایما کنارتان باشد و حتی یک لحظه هم تنهای تان نگذارد. برای همه کارهایش با شما تماس بگیرد و بگوید حرف، حرف توست. هیچ وقت ، هیچ نظری نداشته باشد و همیشه پی نظر شما شماست. وقتی از او بپرسید چی می پوشی ، بگوید هر چی تو امر کنی؟ بپرسید چی میل داری ، بگوید هر چی تو میل داری ؟ بپرسید کجا می روی ، بگوید هر جا تو بروی؟ بگویید وقت چه طور می‌گذرانی، بگوید هر جور که تو وقت می گذرانی؟ بپرسید در تنهایی چه کار می کنی ، بگوید هر کاری تو پیشنهاد کنی ؟»

خبر ندارم نازدار از همسر رویایی رفیق ما اطلاع دارد یا خیر! اما خوب می دانم حکایت نازدار، قصه داستان "پرنده من" نوشته #فریبا_وفی است. در بخشی از این داستان آمده است:« خاله محبوب می گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم. جعفر شوهر اولش بود.
گفتند: تا عروسی نکنی نمی‌توانی ماتیک بزنی.
مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد!
یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!»

⁉️نمیدانم کسی به پهلوی نازدار مشت زده است یا نه!

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار