با یک دستش کودک خردسالش را بغل کرده است و با دست دیگرش سطل بزرگ برپا کردن کرسی را برداشته است، وقتی می گویم می خواهی بچه را بده من بردارم، نفس نفس زنان می گوید: لباس زیرش درست نیست خودم برمیدارم می خواهی بیا برویم چادر ما بنشین.
کد خبر: ۷۹۶۷۷۰
تاریخ انتشار: ۲۱ آبان ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۳ 12 November 2019

چهار روز از زلزله 5.9 ریشتری در منطقه میانه ، ترکمنچای و سراب در آذربایجان شرقی می گذرد، زلزله ای که مردم تبریز، اردبیل ، ارومیه و زنجان را ساعت 2.17 بامداد بیدار کرد. خبرهای اولیه نشان از شدت زمین لرزه داشت اما خبرهای بعدی بهتر بود چون این زلزله در مقایسه با زلزله های گذشته آذربایجان تلفات جانی و مالی کمتری در پی داشت.

صبح روز دوشنبه راهی منطقه زلزله زده ورنکش شدیم، در مسیر دو و نیم ساعته تبریز تا ورنکش با خودم اتفاقات زلزله ورزقان را مرور می کردم زلزله ای که شاید سال ها برای کم رنگ شدن شیون های مادران و پدرانی که فرزندانشان را از دست داده بودند زمان لازم است، زلزله ای که در وهله ورودم با کودک خردسالی مواجه شدم که خانواده اش را زیر آوار به چشم دیده بود، چشمانش سرخ بود و دستانش در گرمای مرداد ماه یخ بسته بود در مسیر، تمام این خاطرات را مرور می کردم تا اینکه  بعد از بررسی نیروهای نظامی و امنیتی وارد روستای زلزله زده شدیم.

در نگاه اول همه چیز آرام به نظر می رسد در کنار برخی از خانه های آسیب دیده از زلزله چادر های هلال احمر به چشم می خورد وارد خیابان اصلی روستا می شویم اینجا پر است از ماشین های سنگین که تعدادی در کنار خیابان پارک شده اند و برخی در کوچه پس کوچه ها در حال آوار برداری هستند.

ترافیک خودروها بیش از هرچیزی خودنمایی می کند از شرکت های بیمه ای گرفته تا سازمان های مردم نهاد و خودرو نمایندگان و اعضای شورا و خیلی های دیگر.

به سمت چادرها راه می افتم در مسیر با روستاییان سلام و احوال پرسی می کنم و وضعیت را جویا می شوم تا اینکه مادری را می بینم که یکی از فرزندانش را بغل کرده و دیگری از چادر مادرش آویزان شده، به سمتشان می روم.با یک دستش کودک خردسالش را بغل کرده و با دست دیگرش سطل بزرگ برپا کردن کرسی را برداشته است وقتی می گویم می خواهی بچه را بده من بردارم نفس نفس زنان می گوید: لباس زیرش درست نیست خودم برمیدارم می خواهی بیا برویم چادر ما بشین.

 به سمت چادرشان می رویم زهرا عابدی  در مسیر از پسر15ساله و دختر10 ساله و فرزند کوچکش که چند روز پیش تولد یک سالگی اش بوده می گوید ، در بین مسیرکنار خانه ای کوچک و کاهگلی می ایستد می گوید: می بینی این خانه همسایه مان است زن و شوهر حدود 50 ساله را خودمان از زیر آورا بیرون آوردیم. بعد از زلزله بیرون آمدیم به همسرم گفتم چرا اینها بیرون نیامدند؟ چرا صدایی از همسایه نیست اما وقتی رسیدیم تنها کاری که از دستمان بر می آمد از زیر آوار بیرونشان کشیدیم.